شروع سال علمی!

 

دوباره به اول مهر رسیدیم. معمولا این موقع شروع سال علمی بین افراد مختلف است.؛جدای از اون ادمای خاصی که سال علمیشون شروع و پایان نداره ، مثلا ابوریحان بیرونی در کل سال ۲روز تعطیلی داشته یا ایت الله میرزا جواد اقای تبریزی گفته بود: من ۴۰ سال بدون تعطیلی درس خوندم. البته نمونه های دانشگاهی که بدون تعطیلی مشغول کار علمی هستند هم زیاده . مردان علمی هم از همین دسته اند.

چیزی که خیلی در علم اموزی مهمه اینه که نیتمون را درست کنیم.خیلی سخیفه که ادم به خاطر پول  درس بخونه . یا اینکه هدفش این باشه که چهار تا اصطلاح یاد بگیره و بخواد باهاش بزنه تو سر بقیه. اصلا اینطوری ادم فقط "انبار دار مفاهیم" می شه و گرنه علمی کسب نکرده است که اساسا علم کسب کردنی نیست بلکه نوری است که از جانب خداوند باید اعطا شود.

 اینا فقط حرف نیست !شما هم یکم روش فکر کنید!!

 

 

مسیر دهن کوسه

 

هنگام شنا مثله یه دست و پا چلفتی

بپا به مسیر دهن کوسه نیفتی

"خلاصه حواستون جمع باشه"

مرام

قیدار سفارش کرده بود که شب با وانت بروند وجهاز را از خانه ی خیابان کاخ تحویل بگیرند.

تاقیدار گفته بود وانت،هاشم شامورتی امده بود جلو وگفته بود:

-قیدار خان! این قوطی چارچرخه ها در شان شما نیست...

شلتون هم که کناری ایستاده بود،جلو می اید:

-بله اقا!درست میگوید:کش اخرش بد است،اما قدیم ها طبق کش می اورند برای جهازبران!وانت خوبیت ندارد...

قیدار خندیده بود که:

-حالا من می روم بیرون چراغ کش که ندارم که جهاز زن م طبق کش داشته باشد...من همین شماها را دارم دیگر،به شما هرچی می گویند بگویند...(همه خنیده بودند) اما من اتفاقا برای همه شأن میگویم شامورتی؛اخر شب می روید و یک وانت کرا میکنید و می ایستید دم خانه ی خیابان کاخ. ان ها گله می کنند که جای وانت کم است وشما مدام گله میکنید که "چرا این همه بار"...ته بارشان را می گویید جا نداریم وصبح دوباره می روید خیابان کاخ و خانه ی مادر شهلا خانم  برای ته بار!

-والله در شان شما نیست اقا...

-گوش بگیر شامورتی نیم دقیقه!فردا در شأن میروید...بار وانت را که شب خالی کرده اید در گاراژ،صبح می ریزید در همان هجده چرخ اتاق دار!

بارها را جوری میچینید که فقط دو وجب ته تریلی خالی باشد برای ته بار...اگر دیدید لق می خورد ،از تو گاراژ پالت چوبی خالی بگذارید جلو بارشان...

برعکس شب رفتن، این بار، روز می روید وحسابی شلوغ می کنید و بوق کشتی می کشید... وجوری که هم سایه هاشان ببینند یک تریلی پر از جهاز از خانه بیرون می رود...جوری بار را ببرید که رخ داشته باشد...

هاشم شامورتی و ناصر اگزوز سر ذوق می ایند.

حالا با هجده چرخ اتاق دار،جهاز را اورده اند و در اشکوب دوم مرتب ش می کنند. میراز هم صورت بر میدارد از رخت خواب ها و کمدها و ظرف وظروفی که برای اتاق های پایین از گاراژ اورده اند.

ناصر اگزوز که این چند وقت،فقط از جهازبران قیدار خوش ش امده است می گوید:

-صبح که رفتیم کاخ،تا چهل هم سایه دوروبرشان دور تریلی جمع شدند. محله شان تازه بالانشین است و سانتی مانتال ... اما همه به مادر خانم تان تبریک می گفتند برای تدارک یک تریلی جهاز برای دختر تصادف کرده...

-ته کار،خوب فنی زدید قیدار خان!

(قسمتی از کتاب قیدار" رضا امیرخانی بود . به نظرم این رمان یک "مرام نامه" است. من  که خیلی با شخصیت " قیدار" حال کردم. حتما بخونیدش)

ارزو

 

بچه ها مشغول تهیه صبحانه بودند. به علی گفتم:بیایید از ارزوهامان صحبت کنیم.علی گفت : با این وضعی که برامون درست کردند مگه ارزویی هم برای کسی میمونه.فاطمه از ان طرف امد وگفت: پیشنهاد خوبیه ؛من که خیلی دوست دارم ارزوهاتونو بدونم.فرهاد هم موافق بودند.

 به ارزو گفتم: چون اسم تو ارزوست،اول تو بگو که ارزوت چیه؟ارزو گفت:من دوست دارم یه  شوهر خوش مشرب گیرم بیاد که  همش باهم بریم این ور و اون ور و حسابی گپ بزنیم . یه ماشین هم داشته  باشه که پیاده نریم .

فرهاد  میگفت: اگه بتونم از نظر علمی منحصر به فرد باشم بقیه ارزوهام هم محقق میشه. امروز هرکی علم داشته باشه بازی را برده..

 حسن ارزو کرد که صاحب یه ماشین شاسی بلند  باشم و هیچ دغدغه ای نداشته باشم جز اینکه قلیونو بزارم پشت ماشینو و با برو بچ هر شب بریم یه جایی بشینیم و صفا کنیم.

فاطمه گفت:ارزو دارم که بدوم و باد به موهام بخوره.علی با خنده گفت : نگفتم ارزوهاتون دست نیافتنیه

نوبت به من رسید .من گفتم: ارزو دارم که هیچ ارزویی نداشته باشم . این ارزوها ادمو وابسته به خودش میکنه .گاه  برای رسیدن به اونها باید دست به هر کاری بزنی. به قول حضرت علی: بزرگترین بی نیازی ترک ارزوهاست. علی گفت : با این شرایط  موجود ارزوی تو از همه بهتره.

(قابل توجه دوستان این داستان کاملا خیالی بود و افرادش هم همگی خواهر برادر بودند)