قیدار سفارش کرده بود که شب با وانت بروند وجهاز را از خانه ی خیابان کاخ تحویل بگیرند.
تاقیدار گفته بود وانت،هاشم شامورتی امده بود جلو وگفته بود:
-قیدار خان! این قوطی چارچرخه ها در شان شما نیست...
شلتون هم که کناری ایستاده بود،جلو می اید:
-بله اقا!درست میگوید:کش اخرش بد است،اما قدیم ها طبق کش می اورند برای جهازبران!وانت خوبیت ندارد...
قیدار خندیده بود که:
-حالا من می روم بیرون چراغ کش که ندارم که جهاز زن م طبق کش داشته باشد...من همین شماها را دارم دیگر،به شما هرچی می گویند بگویند...(همه خنیده بودند) اما من اتفاقا برای همه شأن میگویم شامورتی؛اخر شب می روید و یک وانت کرا میکنید و می ایستید دم خانه ی خیابان کاخ. ان ها گله می کنند که جای وانت کم است وشما مدام گله میکنید که "چرا این همه بار"...ته بارشان را می گویید جا نداریم وصبح دوباره می روید خیابان کاخ و خانه ی مادر شهلا خانم برای ته بار!
-والله در شان شما نیست اقا...
-گوش بگیر شامورتی نیم دقیقه!فردا در شأن میروید...بار وانت را که شب خالی کرده اید در گاراژ،صبح می ریزید در همان هجده چرخ اتاق دار!
بارها را جوری میچینید که فقط دو وجب ته تریلی خالی باشد برای ته بار...اگر دیدید لق می خورد ،از تو گاراژ پالت چوبی خالی بگذارید جلو بارشان...
برعکس شب رفتن، این بار، روز می روید وحسابی شلوغ می کنید و بوق کشتی می کشید... وجوری که هم سایه هاشان ببینند یک تریلی پر از جهاز از خانه بیرون می رود...جوری بار را ببرید که رخ داشته باشد...
هاشم شامورتی و ناصر اگزوز سر ذوق می ایند.
حالا با هجده چرخ اتاق دار،جهاز را اورده اند و در اشکوب دوم مرتب ش می کنند. میراز هم صورت بر میدارد از رخت خواب ها و کمدها و ظرف وظروفی که برای اتاق های پایین از گاراژ اورده اند.
ناصر اگزوز که این چند وقت،فقط از جهازبران قیدار خوش ش امده است می گوید:
-صبح که رفتیم کاخ،تا چهل هم سایه دوروبرشان دور تریلی جمع شدند. محله شان تازه بالانشین است و سانتی مانتال ... اما همه به مادر خانم تان تبریک می گفتند برای تدارک یک تریلی جهاز برای دختر تصادف کرده...
-ته کار،خوب فنی زدید قیدار خان!
(قسمتی از کتاب قیدار" رضا امیرخانی بود . به نظرم این رمان یک "مرام نامه" است. من که خیلی با شخصیت " قیدار" حال کردم. حتما بخونیدش)