بچه ها مشغول تهیه صبحانه بودند. به علی گفتم:بیایید از ارزوهامان صحبت کنیم.علی گفت : با این وضعی که برامون درست کردند مگه ارزویی هم برای کسی میمونه.فاطمه از ان طرف امد وگفت: پیشنهاد خوبیه ؛من که خیلی دوست دارم ارزوهاتونو بدونم.فرهاد هم موافق بودند.

 به ارزو گفتم: چون اسم تو ارزوست،اول تو بگو که ارزوت چیه؟ارزو گفت:من دوست دارم یه  شوهر خوش مشرب گیرم بیاد که  همش باهم بریم این ور و اون ور و حسابی گپ بزنیم . یه ماشین هم داشته  باشه که پیاده نریم .

فرهاد  میگفت: اگه بتونم از نظر علمی منحصر به فرد باشم بقیه ارزوهام هم محقق میشه. امروز هرکی علم داشته باشه بازی را برده..

 حسن ارزو کرد که صاحب یه ماشین شاسی بلند  باشم و هیچ دغدغه ای نداشته باشم جز اینکه قلیونو بزارم پشت ماشینو و با برو بچ هر شب بریم یه جایی بشینیم و صفا کنیم.

فاطمه گفت:ارزو دارم که بدوم و باد به موهام بخوره.علی با خنده گفت : نگفتم ارزوهاتون دست نیافتنیه

نوبت به من رسید .من گفتم: ارزو دارم که هیچ ارزویی نداشته باشم . این ارزوها ادمو وابسته به خودش میکنه .گاه  برای رسیدن به اونها باید دست به هر کاری بزنی. به قول حضرت علی: بزرگترین بی نیازی ترک ارزوهاست. علی گفت : با این شرایط  موجود ارزوی تو از همه بهتره.

(قابل توجه دوستان این داستان کاملا خیالی بود و افرادش هم همگی خواهر برادر بودند)