دلم نیمود براتون داستانی را که دیروز شیخنا الاستاد سر درس برامون تعریف کردند نگم.

یک روز سلیمان نبی (علی نبینا واله وعلیه السلام) دید یک گنجشک نر از یک گنجشک ماده تقاضای مراوده می کند و از او می خواهد نیازش را براورده کند اما گنجشک ماده قبول نمی کنه و تقاضاش را رد میکنه. گنجشک نر باز اصرار می کنه و بهش میگه: اگه از من بخوای می تونم برم " گنبد قصر سلیمان" را با منقارم بر دارم و به خاطر تو بندازمش تو دریا!!اما گنجشک ماده باز هم قبول نمی کند.

سلیمان علیه السلام وقتی این صحنه را می بینه جلو می اید و از گنجشک نر می پرسه : تو واقعا میتونی هچین کاری کنی؟گنجشک نر می گه:نه نمی تونم اما مردباید از قدرتش پیش زنش بگه تا خودشو خوب نشون بده. تازه من به خاطر عشقم اینو گفتم وبر عاشق سرزنشی نیست!

سپس سلیمان علیه السلام رو به گنجشک ماده می کنه و می گه: چرا درخواست او را قبول نمی کنی؟ این بیچاره که حاضره به خاطر تو بره " گنبد قصر" مرا برداره و بندازه تو دریا . دیگه بیشتر از این چی می خوای!!؟؟چرا از او کناره گیری می کنی درحالی که تو را دوست دارد؟ گنجشک ماده می گه: یا نبی الله اخه نمی دونی ، هفته پیش خودم دیدم که داشت همین حرف ها را به یک گنجشک ماده دیگه هم میزد ومیخواست باهاش رابطه برقرار کنه!!او عاشق من نیست وفقط ادعا داره زیرا غیر من را هم دوست داره! (همه ی بچه ها خندیدند واستاد در حالی که اشک در چشمانشان حلقه زده بود فرمودند: شماها خندیدید اما)سلیمان نبی گریه کرد و فرمود: ما جعل الله لرجل من قلبین فی جوفه(خداوند در سینه انسان دو قلب قرار نداده است.

این داستان در جلد ۱۴بحارالانوار صفحه ۹۵ ضمن روایتی نقل شده است!